تبليغاتX
امروز ، فردایی بی دیروز
Memories of my studing period

از وقتی که یادم میاد ، با شعر و کتاب و ادبیات میونه خوبی داشتم . هر وقت که دلم میگرفت ، یا به واسطه غرور نوجوانی با مامانم حرفم میشد ، درد و دلام بود که توی دفتر خاطراتم نوشته میشد و آرومم میکرد . اولا شعر هم میگفتم ، از مثنوی میزدم توی خط موج نو . توی چند تا مسابقه و جشنواره هم شرکت کردم .

ولی توی فرهنگ خانواده ما ، انگار این طوری جا افتاده بود که همیشه اول باید درس خونده میشد بعد اگه وقتی باقی میموند اجازه داشتیم یه نیم نگاهی هم به علاقه هامون بندازیم . بین ادبیات فارسی و زبان انگلیسی بیشتر به انگلیسی متمایل شدم و جاپامو توش ثابت کردم . ولی کورسویی از روح شاعرانه ام هنوزم باقی بود و منو به سمت خودش می کشوند . اول با سروش کودکان ، نوجوان و بعد سروش جوان رفیق شدم . متنا و شعرام توی سروش جوان چاپ میشد که یهو به دلایلی اون مجله تعطیل شد و یه دوست خوبو از دست دادم . توی همون زمونا بود که مطالب و نوشته های خبری و وبلاگها وارد زندگیم شدن . حدود شش هفت سال پیش . میون تمام وبلاگهایی که مخاطبشون بودم وبلاگ حمید و ... بیشتر از همه به دلم مینشست . به واسطه علاقه زیادم به نوشتن و خوندن نوشته های صادقانه و شیرین حمید بود که همیشه دوست داشتم یه وبلاگ داشته باشم و توش بنویسم . بنویسم از حقایقی که کلمه به کلمه اش آرومم کنه . کسی به خاطر اونا سرزنشم نکنه یا نخوام پشت نوشته هام خودمو قایم کنم . خودم باشم . خودم و خودم .

توی وبلاگم احساس آرامش میکنم ، دوسش دارم با تمام وجود . ولی حالا احساس میکنم باید ترکش کنم . حداقل واسه یه برهه از زندگیم ترکش کنم و بسپارمش به دست سرنوشت . نمیخوام تکراری بشه . نمیخوام بشه جزئی از زندگیم که بهش عادت کنم . میخوام واسم جذاب بمونه . هنوز خیلی حرفا دارم که میخوام بزنم . ولی الان نه .

خیلی تصمیمای جدید واسه تغییر توی زندگیم دارم که تعطیلی موقت یا شاید همیشگی این وبلاگ هم جزئی از اونهاست ، مضاف بر اینکه چند تا مخاطب هم دارم که نمیخوام از زندگی شخصیم چیزی بدونن . همیشه تغییر ، باعث ناآرامی میشه ، ولی زندگی متغیر بهتر از زندگی آروم و با آرامش کاذبه .

از همتون که توی این مدت تنهام نذاشتین بی نهایت ممنونم . خیلی حرفا و نکته های قشنگ توی زندگیتون بود که باهاتون شریک شدم و ازتون یاد گرفتم . اگه جسارتی کردم ببخشید .

همیشه به یادتون میمونم .

در آخر :

توی صحنه غریب زندگی                           هممون در نقش یه بازیگریم

با همیم تو بازیای روزگار                           از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطره ست                          انگاری شروع یک نمایشه

کاشکی از دنیای این خاطره ها                     سهم ما تموم خوبیا بشه

توی پشت صحنه دنیای ما                          خوبی و بدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطره ست                      از تمام قصه های روزگار

دوستون دارم .

مهندس سلاله ، شهریور 1388

بای شاید بدون های

+ تاريخ شنبه 1388/06/28ساعت 0:47 نويسنده مهندس |

اخم میکنم ، نرم میشوی .

سکوت میکنم  ، کلمه میشوی .

گرم میشوم ، ...

باز هم آسمان گرفته است . نمی بارد ، نمی گرید . تمام بغضش را جمع کرده و فقط فریاد میکشد از درد . می خواهد بشکند تمام سکوت قرن را . در پی کسی میگردد که ته مانده های  آرامش خود  را بی نثار دریغش کند . آرامشش را قربانی کند و  بشود کودکی گریان که برایش تنها ماتم دنیا ، از دست دادن بادبادکش باشد . بگرید با ابر . بگرید با ...

 

همیشه  آسمان که تیره و رمز آلود میشود ، میدانی که این پایین منتظرم تا بیایی .

اخم میکنم ، نرم میشوی .

سکوت میکنم  ، کلمه میشوی .

گرم میشوم ، برف میشوی .

تقدیم به او ، به خاطر تمام خوبیهایش .

 

پ.ن : گاهی همه دردهای زندگی با نگاه کردن به کودکی که تمام لذت زندگی را در لیس زدن به آب نبات چوبی اش میبیند ، از بین خواهد رفت .

بای تا های

 

+ تاريخ دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:46 نويسنده مهندس |

 

انگشتانت برگ های کپک زده ذهنم را که ورق میزند ، لرزشش را به وضوح حس میکنم . سرد میشوی ، مثل تکه یخ توی لیوان ، معلق میمانی بین خلا ذهنی من . انگشتانت را پس میزنم تا مبادا سردی اش ، ته مانده های گرمای درونیم را بمکد و گرم شود . گرم مثل یک آتش زیر خاکستر .

با احتیاط دستانت را پس میزنم ولی چرا ؟

چرا طغیان میکند همه انباشته های درونیم و سیل خروشانشان تو را با خود میبرد ؟ محو میشوی . مثل یک سایه . مثل یک یخ شناور در آب ، مثل یک روح فریب شیطان را خورده ، مثل ...

گم میشوی در لایتناهی احساس . افکار مرا هم با خود میبری . آیا سیل افکارم ، پوچی درونیت را سیراب خواهد کرد که میدزدیشان ، به سهولت همراهی با باد ؟

دست کم بچه سنجاقک هایم را به من پس بده ، تا طعم پرواز را دوباره زمزمه کنم ، زمزمه کنم با بادی که تو را با خود برد .

ولی بدان ، آن  باد باز هم تو را به سوی من رهسپار خواهد کرد . به پاس حرمت زمزمه های بچه سنجاقک هایم ...

پ . ن :

ما ز یاران چشم یاری داشتیم         خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

...

شیوه چشمت فریب جنگ داشت      ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

بای تا های

+ تاريخ شنبه 1388/05/24ساعت 12:26 نويسنده مهندس |

هفته پیش که همه اش کلاس بودم . این هفته هم نصفیشو کلاسمو نصفیشو هم باید روی پروژه کارآفرینیم کار کنم . عجب چیز چرتیه به خدا . همه اش فرمالیته . یه کار درست و حسابی که انجام نمیدن اینا . حیفم میاد که پروژه رو تحویل ندم و مدرکشو نگیرم والا ...

چند وقت پیش با داداشی خونه تنها بودیم و به علت عدم حوصله بنده واسه ناهار درست کردن ، نیمرو داشتیم . داداشی با کلاس ما فرموده بودن که نیمرو نمیخورن و از بیرون واسه خودشون فست فود میخرن . منم گفتم سعی میکنم که واست ناهار درست کنم و منصرفش کردم . وقتی اومد خونه ، کلی خورد توی ذوقش . داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که آقاهه یه حرفی زد :

... عشق به مکه رفتن رو هم تحریف میکنن . مثلا یه کسی رو میشناسم  که میگفت : آقا ، من این قدر دوست دارم برم مکه و روی خونه خدا بشینم و میگساری کنم !!!

حالا من این قسمت میگساری رو دقیق متوجه نشدم . وقتی دیدم داداشی داره میخنده ، ازش پرسیدم که چی گفت ؟

اونم گفت :  آقا ، من این قدر دوست دارم برم مکه و روی خونه خدا بشینم و میگو سوخاری بخورم !!!!

هاج و واج مونده بودم که داره راست میگه یا نه . یه خورده حرفشو با خودم مزه مزه کردم و با کلی خنده گفتم که اشتباه شنیده .

حالا جالب اینجاست که اصلا نمیدونست معنی میگساری چیه . بیچاره از بس خورده بود توی ذوقش ، همه چیزو میگو سوخاری و همبر و ... میشنید . نمیــــــــــــــــــــــری پســــــــــــــــــــــــر !

من اصولا بچه مرتبی هستم ، ولی چند روز پیشا توی یکی از باکس های یادگاریم ، میدونین چی پیدا کردم ؟ یه درخت از راز جنگل . همون بازی فکریه که زمانای بچگی ماها اکثرا داشتنا . عاشقش بودم . نمیدونم چه طوری بود که یادم نبود اصلا .

وقتی کوچمولو نی نی گلابی ، بودم - البته یه خورده بزرگتر ، چون تا قبل از دو سالگی رو هیچ کس یادش نمیاد – همه اش دلم میخواست یه پک به سیگار شوهر عمه ام بزنم . توی عالم بچگی هم چند بار سعی کردم گولش بزنم تا اجازه بده فقط یه پک !!! ولی نذاشت . همه به چه چیزایی علاقه دارن ، ما به چی چی  !!! از همون بچگیم دل و دیوونه بودم به جان تو !!! از بین ظرفای مامانمم هم به زیرسیگاری علاقه وافری نشون میدادم . هرچند الان دیگه از اون ظرفا نداره ، چون  مجوز کشیدن سیگار توی خونمون باطل شده ، تمدیدم نمیشه .

پسر خاله ام – شیطون بلا – خیلی باهام رفیقه . اصلا کلا بچه ها با من خوبن . همه دخترای هم سن من میرن میشینن توی جمع خانوم بزرگا و به حرفاشون گوش میدن ولی من جام وسط بچه هاست . اگه هی لایی بهم ندم باهاشون فوتبال هم بازی میکنم . جالب اینجاست که وقتی کوچیک تر بودم همه اش جام  وسط جمع خانوم بزرگا بود و قشنگ میدونستم که فلان خانوم فامیل دیروز کیکش سوخته یا فلانی سری طلاشو عوض کرده . خلاصه که تافته جدابافته ام من همیشه . واسه اینکه بین خانوما هم خودشیرینی بکنم ، همیشه بعد از ناهار میرم پشت سینک ظرفشویی و شروع میکنم به ظرف شستن . البته بین خودمون بمونه ها . چون از سفره جمع کردن خوشم نمیاد این کارو انتخاب کردم . چون هم بیشتر توی چشم میاد و هم بیشتر ازش خوشم میاد تا بقیه کارا . عجب مارمولکیم من !!!

فکر میکنم علت خوب بودن رابطه ام با بچه ها اینه که ، سعی میکنم نقش والد رو براشون بازی نکنم . اگه سوتی بدن بهشون نمیخندم . میشم مثل خودشون با اشتباهات کمتر . توی بحثاشون وارد میشم و توی بازیاشون شریک . کاش با بچه خودمم همین طوری رفتار کنم تا باهام رفیق بشه .

وووووووویییییییییییییییییییییییییی ، یادمه مثل همه بچه ها مامی خانوم که میومد خونه همه وسایلشو تفتیش میکردم تا ببینم چی چی خریده .  یه روزی اومد خونه و یه پلاستیک پر از اسباب بازی دستش بود . از اون خونه سازیای بزرگا هستا . وای عجب رنگایی دارن . هنوزم با جزئیاتشون توی یادم موندن . مامانی ، عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .

داداشی یه رامکال و یه بامزی داشت که خیلی دوسشون داشتم . همیشه دلم میخواست مال من بودن . میخواین بدونین سرنوشتشون چی شد ؟

بامزیه بزرگ بود و رامکاله  کوچیک .

یه روزی رفتم توی اتاقشو با یه صحنه فجیع رو به رو شدم . بامزی به قتل رسیده بود . به خــــــــــــــــــــــــدا . این قدر مشت زده بود توی کله اش که پنبه های توش در اومده بودن . بعدشم با گواش قرمز کله اش رو خونی کرده بود یه چاقوی خونی هم  وسط قلبش بود . دلم میخواست با همون چاقوئه بزنم کله اشو قطع کنم ولی حیف که پلاستیکی بود . هه هه

یه روز دیگه هم رفته بودم توی اتاقش فضولی . پنجره اتاقو که باز کردم دستم خورد به یه بندی . دیدم تا پایین ادامه داره . پایینو نگاه کردم دیدم وااااااااااایییییییییییییییی . رامکالو دار زده بود . نکرده بود از سر دار بیارتش پایین . فکر کرده بود منصور حلاجه به خیالم . از بس باد و بارون خورده بود کلی کثیف و بیریخت شده بود .

اوخی ، رامکالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .

مامانمم نمیذاشت و تا الانم نمیذاره که فیلم ترسناک و بکش بکش ببینیما . نمیدونم این داداشی ما چرا این قدر خشن بود بیچاره . شایدم چون با هم دعوامون میشد و نمیتونست از خجالت کتکای من در بیاد سر این بیچاره ها خالی میکرد .

بسه دیگه . به قول دختر خاله ام دستم از حدقه در اومد بس که تایپ کردم . اینم سوتی دختر خاله جونم بود دیگه .

بای تا های

+ تاريخ شنبه 1388/05/17ساعت 20:43 نويسنده مهندس |

 

هر چی فکر میکنم خاطرات این روزام به جز یه حجم عظیم اطلاعاتی که ذهنمو به این طرف و اون طرف میکشونه ، چیز خاص دیگه ای نداره که بگم . چند بار خواستم بیام بگم وبلاگ تعطیل و خلاص . ولی دلم نیومد . من اینجا حرفای دلمو زدم . حرفایی که یا به خاطر سادگیشون و یا به دلایل دیگه از گفتنشون توی مکالمه های عادی و روزمره ام اجتناب میکنم . نمیشه که آدم همیشه و همه جا قیافه بگیره و بخواد نشون بده که خیلی آدم مهمیه ! واسه همین به احتمال زیاد چند پست اخیرمو اختصاص میدم به خاطرات دوران کودکی .

 یادمه توی برهه زمانی 5 تا 9 سالگی  مامی خانومم مدیر تیزهوشان بود . فشار کاری عجیبی رو تحمل میکرد و من که بچه بودم این فشار رو درک نمیکردم . اولین باری رو که از مامان جدا میشدم تا برم مهدکودک به خوبی یادمه . از گریه و زاری و اینها خبری نبود .اما حس اینکه یه پشتوانه رو توی یه چشم به هم زدن از دست بدی واسم خیلی دردناک بود . ولی اون قدر بازیها و محیط دوست داشتنی مهدکودک منو به خودش جذب میکرد که سختی صبح زود بیدار شدنا و ... توی ذهنم یه خاطره محو بیشتر نیستن . همیشه وارد مهد که میشدم میزامونو با مایع ضد عفونی کننده افروز « همون Detol » پاک کرده بودن و از همون بچگی عاشق رایحه اش شدم و هنوزم واسم حس خوبی رو به وجود میاره . یکی از خاطره هایی که از اون زمانا یادمه  دوستی به نام نگینه .

زنگ نقاشی که میشد ، همه سرگرم نقاشی میشدن و رویاهای بچگیشونو روی کاغذ عینیت میبخشیدن . از دختر تنهای نقاشی های من بگیر تا تانک و توپ و زره هیراد که همیشه منو اذیت میکرد و توی پست های قبلیم ازش واستون نوشتم . نگین دختری بود که همیشه به خاطر نقاشی هاش مورد تشویق مربیش قرار میگرفت . واسه همین من از مربیشون خوشم نمیومد . آخه Range سنی ما رو دو تا مربی اداره میکردن . خانوم حیدری مربی ما بود و هیچ وقت حس خوبمو نسبت بهش از یاد نمیبرم . مربی نگین اینا با تعریف های زیادی از نگین ، همیشه حس کمال طلبی منو تحریک میکرد و هی  به بازیش میگرفت . دقیقا یادم نیست که اون وقتا نسبت به نگین چه حسی داشتم ولی میدونم که همیشه ازش فاصله میگرفتم .

توی مراسم خواستگاری دایی جون ، چون مامی خانومم دختر بزرگ خانواده اش محسوب میشه ، منم توفیق شرف یابی پیدا کردم . توی لحظه اول نگاهم بدجوری توی نگاه های نگین گره خورد . از اونجایی که سر اصل مطلب رفتن ها به من و نگین و باقی بچه ها ربطی نداشت رفتیم توی اتاق نگین . شاد بودن بچگی و بی بغض و کینه بودن دلمون ما دو تا رو خیلی با هم جور کرد . به خودم افتخار میکردم که دایی من قراره با خاله دختری که همیشه نقاشیهاش مورد توجه قرار میگیره ازدواج کنه .

اون دیدار گذشت و دیگه نگین رو ندیدم .

دبستان من خیلی بزرگ بود ، با کلی درخت و کلی کلاس که از همه اش استفاده نمیشد . تا اونجایی که یادمه مثل یه مجتمع آموزشی میموند . خیلی دوسش داشتم . همون اولای سال بود که توی صف کناریمون یه قیافه آشنا منو به خودش جلب کرد . بله . نگین بود . توی روپوش طوسی و مقنعه سفید مدرسه چه قدر خانوم تر به نظر میومد . حالا دیگه خیلی راحت میتونستم بگم که خاله نگین عروس دایی منه . و کسی نمیدونست که چه قدر توی دلم به این موضوع افتخار میکنم . اون سال دیگه زیاد نگین رو ندیدم که فکر میکنم به خاطر وسعت مدرسه بود و زنگ های تفریح کوتاه .

یه بارم توی عروسی خاله جونم « مامان سعید و سینا » دیدمش و یه بارم که رفته بودیم تهران توی خونه دایی اینا و اون آخرین باری بود که دیدمش و سوم راهنمایی بودم . اون روز بحث معدل که پیش اومد فکر میکردم که الان نگین میگه که معدلش بیسته و من ضایع میشم . چون مدرسه ما نمونه دولتی بود و امتحانامون خیلی سخت تر بود . ولی وقتی گفت که معدلش 17 شده ، با افتخار هر چه تمام تر معدل نوزده و نیم خودمو اعلام کردمو همون جا ریشه برتری نگین از همه لحاظ توی ذهن من پاک شد . نمیدونم هنوزم نقاشیش خوبه یا نه . ولی میدونم که توی همه مراحل تحصیلیم شاگرد بهتری نسبت به نگین بودم .

آخرین خبری که ازش دارم این بود که مهندسی نفت « یا یه چیزی توی این مایه ها »  دانشگاه آزاد قبول شده بود . البته واسه اون که باباش توی پتروشیمی کار میکنه عالیه .

دوست دارم بازم ببینمش . با همه خانومی و وقار و صمیمیتی که توی رفتارش موج میزد .

پ.ن : سلیقه منو درباره حلقه ازدواج هم دیدین دیگه .

بای تا های

+ تاريخ یکشنبه 1388/05/11ساعت 20:18 نويسنده مهندس |

من : سلام ، عصرتون به خیر . عذر میخوام یه نوبت برای دکتر ... میخواستم .

منشی : سلام . ممنون . اسمتون ؟

من : مهندس بعد از این هستم .

منشی : واسه روز سه شنبه بعداز ظهر میتونید بیاید ؟

من : چه ساعتی ؟

منشی : ساعت 4 .

من : نه

منشی : خوب چه ساعتی میتونید بیاید ؟

من : اصلا سه شنبه نمیتونم بیام .

منشی : چهارشنبه چه طور ؟

من : خوبه .

منشی : ساعت 4 تشریف بیارید . شمارتون ؟

من : شماره ام ؟ نمیدونم شمارمو .

منشی : شماره موبایلتون ؟

من : « با حفظ خونسردی و عدم لبخند » آها ، شماره موبایلم ؟    ... 0917

منشی : اگه کنسلی پیش اومد باهاتون تماس میگیرم .

من : ممنون . لطف کردید . خدانگهدار

دینگ « صدای قطع کردن تلفن »

پهن شدم وسط هال . از خنده های مامانمم بیشتر خنده ام میگرفت . دو تا سوتی توی یه مکالمه تلفنی یه دقیقه ای .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ضحی : سلام . خسته نباشید

داداش ندا : سلام . ممنون . بفرمایید .

ضحی : ببخشید مزاحم میشم نجا دان  Neja Dan هستن ؟

داداش ندا : « به زور » بله

# میخواست بگه : ندا جان هستن ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهر زن دایی : ان شا الله غم آخرتون باشه .

مامی : « به علت ناراحتی » ممنون . خدا شما رو از پدری کم نکنه .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با پسر خاله ام دسته گلای مراسم پدربزرگ رو که خشک شده بودن گذاشتیم توی یه پارچه بزرگ و بردیم ریختیم توی باغچشون تا خاک برگ بشن .

مامی : دستتون درد نکنه . پارچه رو ببرین بذارین توی یخچال .

# منظورش کمد بود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دایی هم کلی سوتی داد . ولی خوب از اونجایی که اصولا آروم حرف میزنه ، صحبت عادیشم معلوم نیست چه برسه به سوتیاش .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میگن خاک مرده سرده ، واقعا همین طوره . هنوزم باورم نمیشه که بین ما نیست . هر کسی که حرف میزد و آهنگ صداش یه کم شبیه پدربزررگ بود  ، هجوم خاطره ها بود که به ذهنم وارد میشد . بزرگترین مشکلمون سعید و سینا بودن . سعید اصلا نمیفهمید مرگ یعنی چی . سینا میگفت : من فکر میکنم باباجون مث دایی شهید شده باشه . ما هم دلمون نمیومد که بهشون بگیم بابا جون الان جسمش زیر خاکه . فقط به اینکه  رفته پیش خدا بسنده میکردیم و گذاشتیم که خاله به موقعش واسشون توضیح بده که مرگ یعنی چی .

پسر دایی کوچیکه « پسر دایی مامی اینا البته » ، از اونجایی که عاشق خاله کوچیکه منه ، کلی کار کرد بنده خدا . اگه این اتفاق نمی افتاد شاید به همین زودیا عشقشو علنی میکرد .

این روزا از 8 صبح تا 2 بعد از ظهر میرم کلاس کارآفرینی . کلی اعتماد به نفس پیدا کردم دیروز . چون کلی ایده خلاقانه واسه استاد ردیف کردمو و کلی احسنت شنیدم .

داداشی یکی از دوستامم « الهام » سر کلاسمونه . یه چند سالی از من کوچیکتره . از روی اسمش شناختمش . ماشالا مردی شده واسه خودش . من وقتی دبستان بود دیده بودمش . اون زمانا که توی مدرسه فرشتگان بودم با الهام دوست بودیم . حالا دیگه لیسانس زبانشو گرفته حتما .

داداشی تقریبا خوب شده . باباییمم رو به بهبوده .

شش واحدم ترم تابستون برداشتم .

شماره شناسنامه ام هم ...

تخلیه اطلاعاتی شدما . کمم که نمیارین . همشو میخونین تا آخر .

شاد و پرانرژی باشین جملگی .

بای تا های

+ تاريخ جمعه 1388/05/09ساعت 12:20 نويسنده مهندس |

نمیدونم کدوم انرژی کیهانی ، کدوم تقدیر ، کدوم عذاب آسمانی یا کدوم رحمت خداوند داره تند و تند وارد خانواده ما میشه . اون از مرگ عمه ، اون از شکستن دنده های بابایی ، دو هفته پیشم داداشی آپاندیسشو عمل کرد و حالا ...

مثل همیشه روزمرگی زندگی با تابش آفتاب شروع میشه ...

 یه حس سرد واسه ادامه ...

 یه تلخی مثل تلخی ته آب پرتقال که هرچی هم شیرین باشه آخرش تلخه ...

جمعه داداشی کنکور داره و هنوز شناسنامه اش رو عکس دار نکرده . همه دست به دست هم میدن تا آقا تشریف ببرن و این کارو انجام بدن . یکی دو ساعتی میگذره و من از این تنهایی نهایت استفاده رو میبرم و یه مدیتیشن جدید رو آغاز میکنم . دارم توی یه خلسه آرام بخش وارد میشم که گوشیم زنگ میخوره . به خودم لعنت میفرستم که چرا یادم رفته خاموشش کنم . به صفحه گوشی که نگاه میکنم یه استغفراللهی میگم و گوشی رو جواب میدم . داداشیه . میگه : ما خونه بابابزرگیم ، یه آژانس بگیر و بیا. پیش خودم فکر میکنم که حتما باباجون از بیمارستان مرخص شده و ناهار خونشون دعوتیم . بهش میگم : من عصری کلاس دارم . نمیتونم بیام . صداش نازک میشه . بی هیچ مقدمه ای میگه : باباجون فوت کرد .

چشمام میخواد از حدقه بزنه بیرون . سرم گیج میره . نمیتونم حرف بزنم . شوکه شده ام . گوشی از دستم میفته و خاموش میشه . زنگ میزنه به خونه تا حالمو بپرسه ...

توی مدتی که تو ماشینم خاطرات پدربزرگ از توی ذهنم رد میشن . باورم نمیشه . همین دو روز پیش خونشون بودم . کلی منو خاله کوچیکه رو دعوا کرد که چرا 11 شب رفتیم خونه و چرا ماشینو نمیبریم کارواش .

حتی الانم باورم نمیشه که دیگه بین ما نیست . شاید به خاطر اینکه توی هیچ کدوم از مراسماش نبودم . هیچکس بهم بابت فوتش تسلیت نگفت . چون به کسی این موضوعو نگفتم . همشو ریختم توی دلمو لبخند زدم ...

لبخند زدم ، چون مجبور بودم پیش داداشی بمونم و نذارم قند توی دلش آب بشه تا بره و کنکورشو بده .

باباجون وصیت کرده بود که پیش دایی جونم که شهید شده ، دفنش کنن . واسه همین ، همه رفتن آبادان . دلم پر میکشه واسه رفتن سر مزارشو کلی اشک ریختن . هنوز داغم . هنوز ...

امروز داداشی کنکورشو داد . طبق معمول خالی میبنده که امتحانشو خوب داده ولی من یکی که چشمم آب نمیخوره . بابایی بعد از ظهر تنهایی برگشت . آخه خیلی کار داره . با اون دنده هاش دست از سر کار رفتن بر نمیداره . فقط خدا بهش رحم کنه . دارم همه اش به این در و اون در میزنم که بتونم به مراسم هفته برسم . تا ببینم خدا چی میخواد . حلالم کنین ، شاید رفتم و ...

هنوز ناامید نیستم ، زندگی رو دوست دارم .

بای تا های

+ تاريخ جمعه 1388/05/02ساعت 21:1 نويسنده مهندس |

 

 

رو به مرگ ، رو به خاموشی ، رو به سکوت . رو به همه سیاهی های انباشته شده در حنجره ات لبخند بزن . بغض را بشکن . همه جهان را در ماتم رنگ ها ، سیاه پوش کن تا برسی به پاک ترین خاطره ای که ذهنت را پر کرده . انگار فقط تاریکیست که تو را به معصومیت پاک کودکی پیوند میزند . وقتی خنده ها روی لبت می ماسند ، وقتی سکوت فریادت را میشکند ، وقتی شب تاریکت آغاز میشود ، تازه یادت می افتد که زمانی روشنایی در نفس هایت موج میزد. تو خوبی . مدام خوبی هایت را به رخ بکش تا بشکنی تلخی همهمه های شک آلودشان را . نفس بکش و همچنان که غبار را میبلعی ، با دستمال نمناک اشک هایت جلایی نو به قلب بند زده ات ببخش .

برو ، برو تا اعماق آن سیاه چاله ای که تو را به درون خود می کشد . دست محبت شیطان را پس نزن ، تا بدانی تفاوت محبت و دشمنی را .

برو ، برو تا اعماق قطب و برف هایش را پارو کن ، اگر میتوانی . هیچ انسانی تا به حال نمک روی زخم های یخی قطب نپاشیده است . تو نمک بزن به تمام قلب یخی اش . آب نمیشود ، میدانم .

تو فقط برو .

آنجا سفید سفید است با تمام سردی اش . شک نکن .

برو ...

بای تا های

+ تاريخ دوشنبه 1388/04/22ساعت 8:22 نويسنده مهندس |

 

 

Hi

This is just a moment I have been waiting for . yeah . it's your birthday and I wish you a happy day . I thank my lucky stars for giving you to me . you were my only terrestrial calmative place , when I had a lot to say . you connected me to a mysterious world of my heart . I could hear my words again and now I can go back and refresh my memories by reading them one more time

Thanks for all you give me

Happy Birthday My Dear Weblog

 Bye till hi

 

+ تاريخ پنجشنبه 1388/04/18ساعت 9:39 نويسنده مهندس |

 

 

 

به جون مهندس  من افسرده نیستم . ولی از اونجایی که یه آذری تمام عیارم ، احوالاتم مثل ابر بهاری در نوسانات بسیاری به سر میبره .

 امروز کلی ذق مرگ شدم . نمره مبانی مهندسی برقمو دیدم . توی سایت فقط قسمت رد یا قبولو نگاه میکردم که دیدم نوشته قبول . یه نفس راحتی کشیدم و رفتم سراغ نمره ام که دیدم به . عجب نمره ای . حالا نمیگم چند شدم ولی خیلی خوب بودش .

بابایی نازم که الهی هزار تا قربونش برم ، سر ساختمونشون ، هی ورجه وورجه کرده ، افتاده پایین و سه تا از دنده هاش شکسته . بگو آخه بچه ، جوون که بودی جینگولک بازی میکردی مهم نبود ، حالا دیگه چرا این قدر شیطونی ؟ بعد میگن مهندس به کی رفته !

وااااای، بابام از دست رفت دیگه . بابا جونم ترامادول میخوره . تازشم خودم شنیدم که داشت پشت تلفن میگفت :

اون جنسا رو بهت میگم تا گرونتر نشده بخر . دیدی عجب کلاهی سر آقای ... رفت ؟

وای خدا . ترامادول که میخوره ، تو کار جنسم که رفته . دیگه چی؟

مامانیم میگفت : مگه ترامادول چیه که این قدر باباتونو دست میندازین ؟

داداشیم گفت : اگه بخوری میری توی حالت تهوع «من نمیدونم این بچه چشه . توهم رو میکنه تهوع »

تخت بابایی رو آوردیم گذاشتیم توی پذیرایی تا مهمونا که میان بهش سر بزنن راحت باشه . این قدر لوسه که نگو . کولر باید توی ساعتهای مشخصی واسشون روشن بشه . تازه از این کولرا هم خوششون نمیاد . اسپلیت بدم خدمتتون ؟

از اونجایی که کمر بنده خیلی حساس تشریف دارن تشکم از این طبی ها هستش . کلی آدم روش احساس آرامش میکنه . اونو بردیم گذاشتیم واسه تخت بابایی . دکتر به بابا جون سه هفته استراحت مطلق داده .  حالا وقتی ازش میپرسیم : مدت استراحت تجویزیتون چه قدره . میگه : فکر کنم سه ماه یا سه سال . دقیقا یادم نیست .

داداشی میگه : آهان فهمیدم چرا این مهندس همیشه در حال استراحته . « داداشی بی ادب »

آخ جون . به احتمال زیاد اون کتابه که ترجمه کردما . قراره بفرستیمش واسه چاپ . هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دختر خاله جونم مهندسی منابع طبیعی میخونه که یه شاخه از کشاورزیه . اون روز از پسر خاله جونم پرسیدم : امتحان بعدی شادی چیه ؟

گفت : اگه اشتباه نکنم ، کودشناسی .

همین پسرخاله جونم حقوق میخونه . واسه یکی از امتحاناتش درسشو میخونه و میره سر جلسه . سوالا رو که میدن ، میبینه که ای دل غافل . کتاب عوض شده بوده و ایشون خبر نداشتن . همون جا خودشو میزنه به مریضی و داد و بیداد که وای مردم ، نجاتم بدین .

شوهر خالم میره دنبالش . به هزار بدبختی واسش یه گواهی پزشکی میگیرن که مسموم شده بوده و اون درس رو حذف اضطراری میکنه . مردم چه زرنگن !!!

پ . ن : حالا من ماجرای بابایی رو به شوخی گفتم . ولی خداییش خیلی درد داره . کلی ناراحتم واسش . واسه بابای خوبم دعا یادتون نره .

بای تا های

+ تاريخ شنبه 1388/04/13ساعت 8:15 نويسنده مهندس |

امتحانات هم گذشت . به احتمال زیاد واسه اولین ترم تابستانی که میخوام بگیرم ، باید مهمان بشم . وسطای امتحانا بود و به خاطر وجود این همه مهمون ، دل و دماغ درس خوندن نداشتم . از یه طرف پیشنهاد گردشها و خرید رفتنهای وسوسه انگیز و از طرف دیگه فکر پاس نکردن درسها و فکرای جور واجور و سیاست بازیهای اطرافیانم و درگیری ناخواسته من با اون افکار ، حس قشنگی رو واسم به وجود نمیاورد . اون قدر در مقابل احساساتم قوی هستم که به اون وسوسه ها جواب منفی بدم و بشینم درس بخونم ولی گاهی طاقت آدم از بعضی چیزا طاق میشه و میخواد بزنه بیرون :

خانه ، ساعت 15:30

آن قدر کلافه ام که میخواهم تمام مرزهای خوب بودن را بشکنم و هر کاری را که دلم میگوید ، انجام دهم . توی دلم هر حرف بدی را که تا کنون یاد گرفته ام ، نثار زمین و زمانه میکنم و ...

چمران ، ساعت 16:00

دلم میخواهد بروم حافظیه . توی چمران چند تا ماشین شخصی جلوی پایم بوق میزنند . خوب حق هم دارند . من آن موقع روز توی چمران چه کار میکنم ؟ به اولین تاکسی قابل اطمینانی که به چشمم میخورد مسیرم را میگویم . از کنارگذر مرا مستقیم می آورد و جلوی حافظیه پیاده میکند . چه قدر شلوغ است .

حافظیه ، ساعت 16:20

خیلی آدم متفکری هستم که تنهای تنها روی نیمکتی نشسته ام و عینک طبی بر چشم ، عقده های روانی ام را پس از خواندن کتاب « از حال بد به حال خوب » ، روی کاغذ A4 رو به رویم خالی میکنم !!!

هوا خوب است . نسیم ملایم نه چندان بهاری ،  صدای عاشقانه های نیمکت کناری را با خود به همراه می آورد . عاشقانه ها اندک اندک به  جنگ و جدل مبدل میشوند . پس یادم میماند که به عاشقانه هایشان حسودی نکنم . ذهنم آرام میگیرد . پسر چایخانه چی با شقاوت هر چه تمام تر 10000 تومان برای  دو فنجان چای از دو توریست خارجی میگیرد و تا می آید که بیشتر گوششان را تیغ بزند ، آنچنان نگاه توام با خشمی به او می اندازم که تند تند توریستها را راهی میکند تا بروند . حیف که حوصله جنگ و دعوا ندارم . وگرنه حسابی حالش را میگرفتم .

مبهوت افکار نارسای خود هستم که دختر دانشجویی که داد میزند منتظر کسی است از من اجازه نشستن روی نیمکت را میخواهد . سرم را به نشانه تایید پایین می آورم . دلم برایش میسوزد که همزبان خوبی را پیدا نکرده . بی مقدمه ماجرای پسر چایخانه چی را نقل میکند :

-          میخواستم برم جلو و به خارجیا بگم که داره سرشون کلاه میذاره ولی هر چی فکر کردم دیدم فقط یه جمله بلدم ، اونم این بود :

Can I speak Persian?

توی دلم به سادگیش میخندم و هیچ حرفی به ذهنم نمی آید که در جوابش بگویم . کتابم را با بی ادبی تمام باز میکنم و او در جواب کار من بدون خداحافظی،  دیوانه هم صحبت یا بهتر بگویم ، دیوانه هم نگاه چند دقیقه قبلش را بدون خداحافظی میگذارد و میرود .

ذهنم آرام آرام است . افسون حافظیه وجودم را فرا گرفته . با خود میگویم : مگر میشود آن قدر ناتوانی ام در مقابله با احساسات بد اذیتم بکند که مابقی شادی ها را فراموش کنم ؟

فردا مهمان داریم و من از کلاسم برای رسیدن به تنهایی در محیطی شلوغ ، جیم زده ام . شاید هم کلی کار توی خانه باشد که باید انجامشان بدهم . ولی حس انسان دوستیم به مرز صفر رسیده است و خودخواهی مطلق تمام وجودم را میبلعد .

عفیف آباد ، ساعت 18:45

نمیدانم چگونه از حافظیه آمدم بیرون و خودم را رساندم به اینجا . احتمالا به راننده گفته ام که مسیر نهایی ام زرگری است ولی ناگهان چشمم به ناگت فروشی سر چهارراه می افتد . میدانم که کرایه ام را حساب کرده ام . در ماشین را باز میکنم و بدون کلامی راه می افتم .

-          یک بسته ناگت مرغ لطفا .

بسته را میگیرم و در راه بازگشت صدای فروشنده را میشنوم که میگوید :

-          خانم ، قابل شما رو نداشت .

از خجالت آب میشوم . توان عذرخواهی هم ندارم . ولی  به زور دهانم را باز میکنم و معذرت میخواهم . پول بسته را حساب میکنم و می آیم بیرون .

خانه ، ساعت  19:15

-          سلام خانوم ، خسته نباشی . برو یه آبی بزن به سر و صورتت فردا مهمون داریم ...

وای خدای من ، این لحظات را از من نگیرید . دیوانه ام ...

 

پ.ن.۱: از اینکه با اسم « ناشناس » واسه وبلاگایی که مخاطبشون هستم نظر بذارم و هویت اصلی خودمو زیر نقابی از اسمی مبهم قایم کنم متنفرم . پس تو هم با من این کارو نکن .  اگه نظری دارید خوشحال میشم بشنوم ، اگه فکر میکنید که ممکنه ازتون به خاطر نظرتون دلخور بشم و یا نظرم درموردتون عوض بشه ترجیح میدم که نظر ندین یا اگه میدین اون قدر جسارت داشته باشین که اسمتونو پاش مهر کنین . به این راحتیا نظرم درباره اطرافیانم بر نمیگرده .

پ.ن.۲: الان خوب خوبم . هر حسی یه مدت با آدم میمونه و زودی فراموش میشه . نگران نباشین .

بای تا های

+ تاريخ جمعه 1388/04/05ساعت 11:14 نويسنده مهندس |

اگه دقت کرده باشین چند وقتیه که با شور سابق مطلب نمینویسم . البته این طبیعیه که دغدغه های آدم با بالاتر رفتن سنش تغییر کنه . از وقتی میرم کلاس یوگا ، کلهم نظراتم نسبت به زندگی تغییر کرده . و لازمه تغییر هم که خودتون بهتر میدونین ، اینه که اول توی یه سردرگمی و تشویش غوطه بخوریم و بعد با اطلاعاتی که به دست میاریم یه مسیر جدید رو پیش بگیریم . احساس نیازم به تغییر هر روز و هر روز بیشتر میشه .

یه روز افسرده میشم ، یه روز شادم ، یه روز فعالم ، یه روز خسته ام . در کل وضعیت چندان جالبی نیست . ولی خوشحالم از اینکه روی یه خط مستقیم حرکت نمیکنم و زندگیم واسه رسیدن به هدفم پستی و بلندی فکری زیادی رو تجربه میکنه .

یادمه خونه قبلیمون یه خونه بزرگ دوبلکس بود که اتاق خوابها توی طبقه بالاش قرار داشتن . و اتاق خواب من هم بالاجبار همون جا بود . مامان خانوم بنده که به دیزاین داخلی منزل علاقه وافری دارن و الحق هم خوش سلیقه هستن « اگه شغل بیرون و کارهای جانبی زندگی اجازه فکر کردن به این مسائل رو بهش بده » توی یکی از این مجله های خارجی طراحی داخلی منزل ، یه پله گردونی دیده بودن که بدجوری چشمشونو گرفته بود و به پدر اینجانب دستور اکید داده بودن که پله اسبق رو با خاک یکسان و پله گردون سفارش داده شده رو به محض آماده شدن نصب کنن . خاطرات زیادی با این پله خان عزیز داریم ما .

هر وقت تلفن زنگ میخورد و یا مهمونی میومد که من نمیخواستم برم و ببینمش ولی حرفاش واسم جالب بود ، از نرده های این پله عزیز که در قسمت فوقانی قرار داشت به طرز میمون واری « جل الخالق »  آویزون میشدم و طوری که احدی بنده رو زیارت نکنه ، به تمامی حرفا گوش جان میسپردم و استراق سمع میکردم . واسه همین هیچ کس توی خونه خبر جدیدی واسه گفتن به بنده نداشت . چون خودم منبع اخبار دسته یک بودم . « دسته یک ، نه لیگ برتر ، درست بخونین دیگه »

وقتی با داداشی دعوامون میشد ، پله خان راه فرار مناسبی برای من محسوب میشد . چون من از داداشی بزرگتر بودم و کنترل بهتری روی اعضای بدنم داشتم ، به راحتی از این پله پیچ در پیچ عبور میکردمو و توی اتاق پذیرایی یا دستشویی یا آشپزخونه یه محل امن پیدا میکردم و قایم میشدم . و حرص داداشی در میومد .

یه باری روزه بودم و دم دمای افطار بود و با داداشی دعوامون شده بود که به راه حل همیشگی متوسل شدم و بدو بدو از پله اومدم پایین . چشمتون روز بد نبینه . وسطای راه کنترلمو از دست دادم و بین زمین و هوا معلق موندم . یه دستم به پله بود و داشتم خودمو میکشیدم بالا که داداشی که در تعقیب من داشت میومد پایین پاشو گذاشت روی دستمو من با ناله دلخراشی پخش زمین شدم . « فکر کنم همون موقع بود که عقلم گرد شد » به داداشی گفتم برو یه بالش بیار بذار زیر سرم ، رفت و با یه لیوان آب برگشت . همه دردمو از یاد بردمو و همچین چشم غره ای به بچه رفتم که از خودش وا رفت . خوب آخه من روزه بودم ، آب واسه چیم بود ؟

وقتی بچه جیگولا میومدن خونمون ، وظیفه حمل و نقلشون از پایین به بالای پله و برعکس،  گردن من بود . خداییش بدجوری میترسیدم از اینکه یه وقت بچه ها از توی بغلم نیفتن پایین . یکی از افکاری که داشتم جالبه . خاله و شوهر خالم بعد از کلی دکتر رفتن و باردار شدنهای بی نتیجه خاله جون ، صاحب امیرحسین شدن . این بچه به سه تا کار علاقه زیادی داشت . یکی بالا رفتن از پله ، یکی آب بازی ، یکیم پاره پاره کردن برگه های روزنامه به طوری که دستاش به خاطر جوهر روزنامه سیاه سیاه میشد . همیشه با خودم میگفتم مهندس ، حواستو جمع کن که این امیرو درست ببری بالا. چون این خاله جون بچشو خیلی دوس داره و ممکنه دیگه بچه دار نشه . اگه یه بلایی سرش بیاد هیچ وقت نمیبخشتت . اون وقت رابطه مامان و خاله میریزه به هم . بقیه از ما بدشون میاد . دعوا درست میشه ... و همین طور ادامه میدادم . فکر کنم اون قدر بزرگش میکردم که امام زمانم دیگه کاری از دستش در صورت وقوع چنین حادثه ای ، بر نمیومد . البته هنوزم گاهی اوقات از کاه ، کوه میسازمو و این بزرگنمایی و زیر ذره بین گذاشتن اشتباهات اذیتم میکنه .

دارم امتحاناتمو همین طور با موفقیتهای کذایی پشت سر میذارم . به جون مامانم ، وقتی عروسی شدم و بعدشم به اجبار شوهر یکی یه دونه ام « هه هه » صاحب یه نی نی گولو شدم و بعدشم نی نی گولو به یه خرس نیمه گنده تبدیل شد و رفت مدرسه و بعدشم امتحانات پایان سالشو داد و تعطیلات تابستونیش فرا رسید و نمیدونستم که چه طوری از دست شیطونیاش خلاص بشم ، تصمیم نگیرم که برم مسافرت و مزاحم اون فامیلاییمون بشم که دخترشون دانشگاه پیام نور درس میخونه و وسط امتحاناشه . بابا درس دارم به خدا . برید خونتون .

یه تبصره ای ، ماده واحده ای ، حکم ثانویه ای ، چیزی وجود نداره که حکم مهمان حبیب خدا بودن رو وسط امتحانا نقض کنه ؟

بای تا های

+ تاريخ پنجشنبه 1388/03/21ساعت 9:37 نويسنده مهندس |

وقتی میخواهم از فکر کردن به چیزی فرار کنم ، میخوابم ، و من این روزها چه قدر خسته و خواب آلودم .

دیروز زردی کفش دختر همسایه چشمانم را زد ، آیا زرد رنگ خوبی نیست و یا من نسبت به آن حساس شده ام ؟

روی تختم دراز کشیده ام ، احساس میکنم نور ماه مستقیم وارد تاج سرم میشود ، آن قدر تشنه  محبتش هستم که نمیدانم چگونه بدنم آن را با چنین سرعتی جذب میکند ؟

برای اولین بار تصمیم گرفتم که شربت تبلیغاتی بخورم . به سمت لیوانها که سرازیر شدم ، بوی صلوات همه جا را پر کرد . شربتها نذری بود .

همیشه از چیزهای مختلفی میترسم ، و من اکنون از ترسهای دور و برم وحشت دارم .

تازگی ها خیلی احساس میکنم که تفکر مرا برای سیاست بازی نیافریده اند . پس دائم به من نگو که به سید مهدی رضایی نژاد رای بده . من موجود آزادی هستم .

گاهی اوقات لبخند مصنوعی اطرافیان  آزارم میدهد . تو فکر نمیکنی مدتی است که تقلیدگر خوبی شده ام ؟ یعنی خنده هایم مصنوعی است ؟

وقتی به دنیا آمدم در آغوش مادر پناه میگرفتم ، در خردسالی امنیت را در دستانم قوی پدر یافتم . اتاقم تنها پناهگاه گریه های نوجوانی ام بود . اکنون که به جوانی رسیده ام پناهگاه من کیست ؟

توجیه ، تنها راه حل مناسب برای رفتارهای خودسرانه و گاه بی منطق من است ، ولی توجیه هایم هم خود نیاز به توجیه دارند .

-          پایم به دستگیره در گیر کرد ، که گوشم صدای تلفنت را نشنید و جوابت را ندادم .

سعی نکن که آرزوهایت را درمن جست و جو کنی ، من همانم که آرزوهایت را به شیوه خویش پاسخ خواهم داد .

من به لطیفه هایی میخندم که هویت انسانی را در آن سوی خاک کشورم تحقیر میکند . چگونه از تو انتظار دارم که به من نخندی ؟

این روزها زیاد فکر میکنم . ولی اثری از عکس العمل محیط نیست . اوه ، فهمیدم . وقتی عملی نباشد عکس العملی هم وجود نخواهد داشت  .

میخواهم به اوج برسم  ،  و تو میخواهی راهنمای Take off  من شوی . ولی وظیفه تو این است که راهنمای Landing  هم باشی ، اشتباه میکنم ؟

جعبه مداد رنگی هایم را خالی خالی رها کرده ام و مدادها را درون لیوانی سفالی گذاشته ام که رنگهایشان به میزم طراوت بدهد . چند ماهیست که مدادها به خانه جدیدشان عادت و جعبه را فراموش  کرده اند . ولی من مداد نیستم و خانه دل تو هم جعبه مدادرنگی یا لیوان سفالی نیست .

چرا از تک تک ثانیه های عمرم استفاده نکرده ام ؟ غفلتی تنفر بار زندگیم را آلوده است .

نام خود را صدا میزنم و انعکاس حروف اسمم مرا به همه جا میبرد به جز آنجایی که من وجود دارم . معنای اسمم را به تو گفته ام ؟  : برگزیده

چرا در این سکوت ملایم شب ، ایستاده ام و ماتم تمام وجودم را  فراگرفته است ؟ اگر اشکهایم آرامم میکند ، میگذارم تا ببارد و طعم تلخ حرفهایش را از صورت بی غبار قلبم پاک کند . حتما در این دنیا کسی هست که خواهان قلبی صاف باشد .

من میخواهم تا پای صندوقهای رای بروم و رئیس جمهور آینده را مشخص کنم . آیا رئیس جمهوری هم هست که دغدغه های جوانی مرا چیزی جز خانه و ماشین و تحصیلات دانشگاهیم بداند ؟؟؟  پس تو هم رئیس جمهور نباش .

تا به حال عاشق نشده ام .  تو مرا گناهکار میدانی یا خدا ؟ شاید هم هیچ کدامتان  و من مبرا از این گناه هستم .

غبار مغناطیسی هم وجود دارد ؟ اگر هست ، درون مغز من میدان مغناطیسی ای ایجاد شده که غبارهای مخالف خود را به سمت خویش میکشد و من حیران در میان این قطب ایستاده ام .

تو حرفهای مرا نمیشنوی . چرا سمعکهایت را نمیزنی ؟ میخواهی ندانم که سمعک میزنی ؟ خوب میدانم ، که پارچه های زربفت روزگار گوشهایت را محافظت میکنند و حرفهای من زیباتر از فریب دروغینشان نیست .

دلم به آسانی میشکند ، ولی خیلی دیر حرفهایش را درک میکنی . میترسم فقط در بلاهایی که نازل میشود صدای باز و بسته شدن دریچه های نازکش را بشنوی . ولی آن هنگام دیر است . چینی بند زده هم چینی اصل نمیشود .

ارزش مرا با تمام مرواریدهای ته دریا و الماس های  نهفته در کوه مقایسه میکنی ؟ درون من نه غرق میشوی و نه از بالای کوه زمین میخوری ، من با تو تمام دشت گل سرخم را سهیم خواهم شد .

 پی نوشت : هر کسی به تناسب رابطه ای که باهاش دارم میتونه مخاطب « تو » های متنم باشه .

بای تا های

+ تاريخ شنبه 1388/03/09ساعت 2:45 نويسنده مهندس |

سلام

چند روز پیش ، راجع به آخرین قسمت پست اخیر با یکی از دوستان در حال بحثی تقریبا یک طرفه بودم . یعنی اینکه در این گفت و گو بیشتر نقش مستمع رو بازی کردم تا گوینده . البته در این جور مواقع ترجیح میدم به جای دفاع از ذهنیاتم ، بیشتر حالت تدافعی گوینده رو ناظر باشم . آخه میدونین ؟ این طوری ، میتونم به دور از عصبانیت حرفای اون رو گوش بدم و به خودم اجازه بدم که به حرفاش به عنوان یه موجود خلاق ، بها بدم . در آخرین دقایق بحث حرف ساده ای زد که من رو به فکر واداشت .

گفت : تو ، تا به حال به محله های پایین شهر سر زدی ؟

چند روزه که این حرف مثل پتک داره به مخم ضربه میزنه . از اون دوست ممنونم .

اول از همه در مقابل این حرف ، جبهه گیری کردم و به خودم یه دروغ بزرگ گفتم : آره ، من مشکلات اونا رو میدونم .

ولی بعد که با خودم روراست شدم دیدم : دارم توی یه خانواده تقریبا مرفه از هر لحاظی زندگی میکنم ، تا به حال همه چیزم سر جاش بوده ، با مشکلات اون طور که باید و شاید دست و پنجه نرم نکردم . درسته که به هر انسانی به واسطه انسان بودنش احترام گذاشته ام ، ولی به خودم زحمت ندادم که حداقل بفهمم آدمای دیگه ای هم با سطح زندگی پایین تر از من وجود دارن که اونا هم مشکلاتی دارن . و من نباید افکار ذهنیمو نسبت به شرایط جامعه فقط تحت مقایسه با هم رتبه های خودم قرار بدم .

این حرفا به ظاهر خیلی ساده است ، ولی همین حرف ساده ممکنه بنای ذهنی یه فرد رو کاملا زیر و رو کنه .

این حرف ، ذهن من رو به هم ریخت . و فکر میکنم برای ساختن یه فکر جدید ، باید تمام تصورات گذشته رو خراب کنی و اونو با اطلاعات و فرمولهای جدید و صحیح و البته با تاثیر از تجربیات گذشته ، دوباره بسازی .

بعد از تجزیه و تحلیل این حرف و موضع گیریهای مختلف درباره اون ، روی این ذهنیت متوقف شدم :

چه چیزی توی شرایط زندگی مردم پایین شهر وجود داره ، که من باید به واسطه اون اونا رو کمتر از خودم حساب کنم و فکر کنم که اونا با من خیلی متفاوتن ؟

بذارین یه کم شفاف تر توضیح بدم . توی هر جامعه ای عادیه که چندین سطوح متفاوت از زندگی وجود داشته باشه . و توی هر سطحی هم مسلما مشکلاتی از جنس همون سطح موجوده . ولی آیا نمیشه توی همون سطحی که هستیم خوشبخت باشیم و آرامش داشته باشیم ؟

ببینید ، اینکه ما مشکلات موجود در سطح پایین جامعه رو به عهده یه فرد و زیر دستاش بندازیم درسته ؟

مساله اعتیاد رو مثال میزنم :

اگه یک نفر از روی فقر و بدبختی رو به مواد مخدر میاره ، خوب یه نفرم ممکنه از روی غنای مادی و بی هدفی و بدبختی از یه نوع دیگه ، رو به مواد مخدر بیاره .

چرا وقتی میخوایم مقصر این دو تا رو پیدا کنیم ، اولی رو میندازیم گردم جامعه و مسئولاش و برای دومی خود فرد یا پدر و مادرشو مقصر میدونیم و خیلی عامیانه میگیم : خوشی زده زیر دلش ؟

آیا این همون اسلامی نیست که میگه : انفاق کنید ، زکات بدید ، ربا نخورید ، خودپسندی رو بذارید کنار و به همه احترام بذارید و کسی رو پایین تر از خودتون نبینید ، واسه خودتون ارزش قائل باشید و بهای وجود خودتون رو بشناسید .

یه سوال دارم ؟ اگه همه ماها به این قوانین تن بدیم ، جامعه ای نخواهیم داشت که از بهشت بهتر باشه ؟

ولی خوب ، نه روحانیون ، نه زمامداران ، نه مدیران ، نه دانشجویان و نه هیچ قشر دیگه ای به این احکام احترام نمیذارن و کارهای غیرقانونی خودشون رو زیر پرچم اسلام تطهیر میکنن . پس اشتباهات افراد دیگه رو گردن اسلام نندازیم و چون آقای فلانی در زمره ... هست دلیل نمیشه که بقیه افراد اون گروه هم بد باشن . همگی ما عزت نفس و شخصیت و دو گوش شنوا و دو چشم بینا داریم . پس چه فایده از قضاوت سطحی و کورکورانه ؟

توی سرنوشت من نوعی ، نوشته که آقا جون شما عرضه داشتن پول زیاد نداری و من به واسطه حکمت و رحمت خودم این پول رو به شما نمیدم . آیا من نوعی باید برم بمیرم و بگم چون من فقیرم برم معتاد بشم و هزار بدبختی دیگه ؟

چون پول ندارم ، زندگیم به آخر رسیده ؟ نمیتونم خوشبخت باشم ؟

دوباره حرفمو تکرار میکنم . هر کسی توی هر سطحی میتونه خوشبخت باشه و آرامش داشته باشه . و اینو هم در نظر داشته باشیم که هرکه بامش بیش ، برفش بیشتر . هر چه قدر مقامت بالاتر بره ، مشکلاتتم بیشتره ، ولی چون زرق و برق این دنیا چشممونو گرفته و همیشه حسرت چیزهای نداشته رو کشیدیم داریم به دنیا ، غیر از چیزی که هست نگاه میکنیم . تمام این حرفا ناشی از تک بعدی بودن ذهن ماست . باور کنید اگه تمام دنیا رو به قدر یه اپسیلن هم کوچیک کنیم ، ذهن ما تاب درک کردنشو نداره . پس به کلیات بیشتر بها بدیم و اونا رو بهتر درک کنیم به خاطر اینکه : چون که صد آید نود هم پیش ماست .

بای تا های

+ تاريخ چهارشنبه 1388/02/16ساعت 9:2 نويسنده مهندس |

بعد از مراسم های عمه و دیدار اقوام برای تسلیت ، دیگه واقعا تحمل فضای غم آلود خونه رو نداشتم . مخصوصا اینکه قاب عکس بزرگ شده عمه با اون ربان مشکی کنارش و شمع های تازه خاموش شده کنار قاب هنوزم روی میز اتاق پذیرایی به چشم میخوره .

هنوزم هر روز که یادم میفته ، سوره های قرآن یکی یکی از توی مغزم عبور میکنن تا تسلایی بشن برای دلم و آرامشی برای روح عمه خانوم .

جمعه که شد ، بابایی اومد پیشمو گفت : موافقی از شهر بزنیم بیرون ؟

نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم ، میدونستم که به خاطر بازگشت آرامش ما اینو میگه . گفتم : هرجور شما تصمیم بگیرید منم تابعم . اون روز ابری ، با نگاه به طبیعت بکر اطرافم آرامش عمیق بعد از طوفان رو حس کردم . وقتی جریان آب از روی پاهام میگذشت و خنکیش رو بهم هدیه میداد ، ...

بابایی با تمام قلبم دوست دارم .

امروز همه چیز رو تعطیل کردم و خواستم یه کم استراحت کنم . ولی با خودم گفتم : بذار بقیه رو هم توی شادی خودم سهیم کرده باشم . چند روز پیش ،  یه بگو مگوی نه چندان دوستانه با دوستم داشتم که تصمیم گرفته بودم تا خودش نیاد ازم معذرت خواهی کنه ، پا پیش نذارم . ولی تلفنو برداشتم و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ، با دوستم گرم گرفتم و دعوتش کردم که بیاد خونمون . هر چند توی اون بگو و مگو ، حق با من بوده و میدونم که ازم عذرخواهی میکنه ولی دوست نداشتم بابت این موضوع بیشتر از این از هم دلخور باشیم .

یه CD آهنگ ملایم گذاشتم توی DVD player و صداشو تا اونجایی که باعث مزاحمت همسایه ها نشه ، بلند کردم و شروع کردم به درست کردن غذای مورد علاقه ام . از کار خونه زیاد خوشم نمیاد ولی سعی کردم با گوش دادن به اون آهنگ و تجسم شادی خانواده دور هم و لذت بردن از آرامش حاکم بر خونه ، اون کارا رو انجام بدم و از اون کارهای به ظاهر خسته کننده هم لذت ببرم . خوب بود ، خیلی بهم خوش گذشت .

یه چند تا خاطره  موبایلی هم واستون بگم :

 یه مدت بود یه مزاحم sms ی داشتم . ساعت 12 شب که میشد این طوری sms  میداد :

s. khobi? Dari dars mikhoni ya bidari ?

حالا منو میگی ؟ اولین بار که این طوری sms داد شوکه شدم . فکر کردم منظورش از اون s. اول sms ،  اسم منه . واقعا کنجکاو شده بودم که کی میتونه باشه . بنابراین جوابشو دادم . ولی بعد از چند تا sms  دادن تازه دوزاری کجم افتاد که منظورش اسم من نبوده . بلکه منظورش سلام بوده . منم که احساس حماقت شدیدی بهم دست داده بود ، دیگه محلش نذاشتم .

 

یه روز دیگه هم یه پسره زنگ زد و گفت : الو ؟ ساعت چنده ؟

داشتم از زور خنده منفجر میشدم .

 

یه شب دیگه خوابیده بودم ، غافل از اینکه گوشیم هم روی volume و هم vibrate هست  که یک انسان مزاحم زنگ زد . مثل برق زده ها از خواب بیدار شدم .

حالا به طرز صحبت کردنش دقت کنین :

سلام . وای الهی قربونت برم . من خیلی حوصلم سر رفته بود همین جوری یه شماره گرفتم ببینم چه قدر شانسم خوبه . میبینی ؟ از من خوش شانس تر توی دنیا وجود داره ؟ خونه ما توی آپارتمانهای معالی آباده . « حالا این همه مجتمع تو معالی آباد ، کدومشو میگفت خدا میدونه » . من با مامانم زندگی میکنم ...

من بیچاره که توی حالت خواب و بیداری نمیدونستم بخندم یا سرش فریاد بکشم ، گیج و منگ داشتم گوش میدادم که چی میگه . تا بعد از کلی فک زدن رسید به این حرف :

حالا افتخار میدین با شما صحبت کنم ؟

داشتم از خنده میمردم ، بنابراین ترجیح دادم تا نفهمیده که دارم میخندم گوشی رو خاموش کنم و برم راحت بخوابم .

 

یه بار دیگه یه پسره دیگه ای زنگ زد و گفت : الو ؟ مهندسی صنایع ؟

گفتم : جان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 گفت : آقای فلانی « اسم یکی از هم کلاسیامو آورد » گفتن که شما اطلاعاتتون درباره این رشته خیلی زیاده ، میخواستم ازتون اطلاعات بگیرم .

گفتم : آقای ... خودشون اطلاعاتشون از من بیشتره . گویا شماره منو اشتباهی گرفتین . شماره منو کی به شما داده ؟

معذرت خواهی کرد و گوشی رو قطع کرد .

بعدشم چهار تا  LOVE sms واسم فرستاد .

استغفرالله ، آدم چه چیزایی که نمیبینه . این واقعا کی بود خدا داند .

 

تازه کجای کارین ؟

یکی از دوستام مزاحم تلفنی افغانی داشت . بیچاره اصلا متوجه نمیشد که یارو چی میگه . خیلی باحال بود . میگفت : حالا بیا با من دوست شو تا سر تا پاتو طلا بگیرم .

 

چندین مورد دیگه هم وجود داره که بماند واسه دفعه های دیگه . ولی از این همه ماجرا چه نتیجه ای میگیریم ؟

بیچاره پدر و مادرای این پسرا که باید پول بدن واسه حرفای مفت بچه هاشون . خوش به حال ایرانسل که ده هزار تومن ده هزار تومن پول از جیب این جوونا میکشه و صرف گفتن و شنیدن چرت و پرتای دوست پسرا و دخترا میشه .

بعدم میگن : چی شد ؟ چی نشد ؟ ایران آزادی نداشت . امکانات نداشت . دوره شاه ال بود و بل بود . شاه وطن پرست ما کجایی که یادت به خیر و یه مشت خزعبل پشت سر اسلام که همیشه تاریخ ،  توسری خور تنبلی های ماها بوده و جور جهل ما رو پس داده . چی دارم میگم ؟ جهل ؟

مگه از ما عاقل تر هم وجود داره ؟ از من نوعی هر سوال مذهبی و سیاسی و علمی و ... رو بپرس یه ساعت میشینم واست شر و ور میگم . ولی کو عمل ؟

دلم میخواد بزنم توی دهن این غرب زده های متفکر که شب تا صبح لقمه های جویده شده مغز خودشونو به خورد جوونای راحت طلب ما میدن و هر جا که میری میبینی همه دارن اون حرفا رو تکرار میکنن . ببین از کجا به کجا رسیدم ؟ بعضی از حرفا واقعا حرصمو در میاره . دلم پر بود . ببخشید .

ای پرستو برگرد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

بگریز از من ، از من بگریز

باغ پژمرده پامال زمستانها

چشم بر راه بهاری نیست

گرد آشوبگر خلوت این صحرا

گردبادی است سیه ، گرد سواری نیست .

بای تا های

+ تاريخ یکشنبه 1388/02/13ساعت 20:37 نويسنده مهندس |